دکتر اعتضادی از جراحی در خط مقدم و داخل کانتینر میگوید
ندا معصوم| از دور صورت جدیاش را که ببینید خیال میکنید با مردی طرف هستید که نمیتوانید به لایههای مختلف ذهن و فکرش وارد شوید. مردی که محکم است و این استحکام از تجربه سالهای دورش میآید. از به دنیا آمدنش در کوچه باغعنبر سالها میگذرد، اما هنوز هم آن کوچهها و خانهها را دوست دارد و هروقت دلش تنگ شود میرود سراغ آدمها و مردمهایش.
۷۰ سال تجربه کم نیست. مرد این هفته قصه ما در همه این سالها دیده، خوانده، فکر کرده، پشت میز طبابت نشسته و یک دنیا تجربه دارد که حاضر نیست با هیچ چیز عوضشان کند. حتی وقتی روبهرویش آرام مینشینم و میخواهم کمی از روزهای رفتهاش بگوید. ملاقات با بعضیهاتصویر آدم را عوض میکند. شما با مردی روبهرو هستیدکه با همه خستگیهایش میخندد و حرفهای جدی و عمیق میزند. از روزهای طبابتش میگوید و بعد هم اصرار دارد حرفها همانجا بماند، نه انتظار جایزه دارد و نه توقع تشکر و سپاسی.
میدان را دادهایم به جوانها
مثل همه آدمبزرگهایی که میشناسمشان مهربان میخندد و میگوید: «میدان را دادهایم به جوانها. شما هم بروید سراغ آنها.» و من مصمم میمانم روبهرویش و میخواهم لابهلای همه زنگهای کوتاه و بلند تلفن وقتی هم بماند برای حرف زدن با من.
پاسخش لابهلای خندههای ریز گم میشود. دکتر خیلی وقتها سکوت میکند. میدانم وقت چندانی برای یک گپوگفت طولانی ندارد. این را در همان ساعت کوتاهی که میهمان اتاق کوچک و سادهاش در گوشه بیمارستان هستیم، حس میکنم.
اعتضادی همراه با طبابت و جراحی سالها مدیریت مجموعههای درمانی مختلفی را هم به عهده داشته است. مدیریت مجموعه درمانی امام زمان (عج) در یکی از محلههای قدیمی و محروم مشهد تنها یکی از افتخارات دکتر است که چای تعارفمان میکند و جای نشستن و بعد با همان حوصله مثالزدنی تعریف میکند. حرفها آنقدر زیاد است که اصلا نمیداند از کدام بخش شروع کند.

هیچ بیماری نباید از درمان محروم باشد
اعتقاد قلبی او و همه سپیدپوشان مجموعه بر این بوده که هیچ بیماری نباید بهخاطر نداشتن پول از درمان محروم بماند و هنوز به این اصل مقید است و آن را رعایت میکند.
برمیگردم به روزهای دورِ دوران تحصیل و ورودش به پزشکی، میگوید: «سال ۱۳۴۰ در کنکور پزشکی مشهد پذیرفته شدم و بعد دوره پزشکی عمومی و تخصصی و جراحی را گذراندم.»
جراح خط مقدم جبهه بودم
افتخارش این است که روزهای جنگ و جبهه را درک کرده و بخشی از روزهایش را در دود و آتش و سنگر گذرانده است. میگوید: «هروقت دلم برای آن روزها تنگ میشود میروم سراغ عکسهایی ماندگار. آنها که نشان میدهد بخشی از زندگیام را متفاوت تمام کردهام. من تنها جراح منطقه بودم و این وظیفهام را سنگین میکرد.»
شب و روزهای به یاد ماندنی
«در عملیات طریق القدس جراح خط مقدم بودم و عملیات کوههای ا... اکبر خوزستان و فتح بستان. شب و روزهای به یاد ماندنیای بود. بین آن همه رزمنده و مجروح من بودم و دکتر فرودی متخصص بیهوشی و حجازی تکنسین. فکر کنید آدم بین گلوله و آتش و مرگ بخواهد جراحی هم بکند آن هم داخل کانتینر.»
خدمت به مردم محروم همیشه خستگیهایش را میگیرد. این را در پاسخ به پرسش بعدیام میگوید و باز یاد فصل دیگری از روزهای خدمتش میافتد.
ماموریت مهار و با
«زمانی مردم شیروان، کاشمر و سبزوار گرفتا ر و با (التور) شده بودند و من مامور خدمت در این شهر. این بیماری با کمک و مساعدت و امکانات موجود بهداشت استان ریشه کن شد. ماموریت خیلی سختی بود و تلاش شبانهروزی میخواست. مهار این بیماری ماهها طول کشید. روزی که بیماری به طور کامل از بین رفت حس کردم خستگی این چند ماه از تنم بیرون آمده است.»
خود را وقف آدمهای محروم کردم
دکتر به تاثیر از آدمهای اطرافش اعتقاد خاصی دارد، هم حالا و هم روزهای جوانیاش. میگوید: «آدم با درسهایی که از دیگران میگیرد به تجربیاتش افزوده میشود. نخستین تجربه جراحی من در بیمارستان تربت جام بود. دکتر کوثری پزشک بزرگ و قابل احترامی بود که درسهای زیادی از او به خاطرم مانده است. وقف خود به آدمهای محروم را از مکتب او دارم.»
وقت برایم کیمیا بوده است
«حس میکردم کمترین سرمایهای که میتوان در این دنیا به یادگار گذاشت این باشد که کارت را درست انجام بدهی. من هیچوقت به خودم اجازه ندادهام وقتی که خدا در اختیار من گذاشته است هدر دهم. در تنهاییهای خود همیشه خدا را حس کردهام و همیشه از او برای همه کارها مدد خواستهام بهویژه زمانهایی که حس میکنم مسئولیتی سخت پیشرویم است.» دکتر یاد مدیریتهایی میافتد که در مجموعههای مختلف به عهده داشته است؛ «بیمارستان امداد و مسئولیت سنگینش باید نتیجه رضایت بخشی میداد. من این را به خودم و خدای خودم قول دادم و از او خواستم مثل روزهای دیگر کمکم کند و دستم را بگیرد. در همان روزهای اول کار متوجه شدم فضای بیمارستان با تعداد بیماران و مراجعهکنندگان تناسب ندارد. شرایط سخت شده بود و تصمیمگیری در آن شرایط سختتر. بهخاطر همین شروع کردم به بررسی و برنامهریزی تا بتوانم فضای مناسبتری را به وجود بیاورم. برای حل این مشکل باید زمین کنار بیمارستان خریداری میشد. فضای بیمارستان اصلا مناسب آن همه بیمار و تصادفی نبود و من با خرید زمین کنار بیمارستان میتوانستم به بیماران کمک بزرگی بکنم. زمینی که اختصاصی جهاد سازندگی بود. آرزو داشتم مرکز اورژانس تروماتولوژی استان به صورت یک مرکز هزار تختخوابی با تجهیزات کامل در مشهد دایر شود.»
بازنشستگی که همراه خدمت میشود
«تا سال ۱۳۸۷ مدیریت بیمارستان امداد را بهعهده داشتم و بعد هم مدیرکل درمان علوم پزشکی شدم و دوران بازنشستگیام با خدمت در این مجموعه مصادف شده است.»
دکتر همراهی با آدمهایی که توان مالی بالایی ندارند را خدمت میخواند و میگوید: «سعی داریم بخشهایی را هم به مجموعه درمانی امام زمان (عج) اضافه کنیم تا بتوانیم خدمات بیشتری بدهیم. چیزی که مردم این محله به آن نیاز دارند.»
بروید سراغ جوانها
وقتش بیشتر از این اجازه نمیدهد. هرچند میدانم تا حالا هم خیلی صبوری کرده است. دکتر هنوز هم اعتقاد دارد میدان را باید به جوانها داد و میگوید: آدمهایی مثل من حرف زیاد زدهاند. هستند کسانی که دارند کار میکنند و کار خوب هم زیاد داشتهاند و گمنام ماندهاند. آنها را مطرح کنید. محله زندگی دکتر هم در این محدوده نیست، اما بد جوری به
آدمهای این محله مانوس شده است. میگوید: «بعضی از جاها خدمت مقدستر است و من این حس را در بیمارستان
امام زمان (عج) داشتهام و امید دارم خدا هم از من بپذیرد و قبول کند.»
*این گزارش در شماره ۹۰ شهرآرا محله منطقه ۵ مورخ ۵ اسفندماه سال ۱۳۹۲ منتشر شده است.
